+ نویسنده نازنیـــــــــن در سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 8:17 AM | نظرات(0)
ابراهیم تنها پسرش را برای قربانی آماده می کرد
چاقویش را تیز کرد و آماده قربانی شد واسماعیل میگفت : به آنچه فرمان داده شدی عمل کن
و هردوی آنها نمیدانستند که قوچی در بهشت 500 سال قبل برای این لحظه مهیا است. * پس به پروردگارت اعتماد کن *
+ نویسنده نازنیـــــــــن در سه شنبه 28 فروردین 1397 3:00 PM | نظرات(0)
تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظر نوبت برای مادرم.
خانمی کنارم بود به من گفت؛ چه پولی درميارن اين دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ويزيت کنه ميشه. مشغول محاسبه درآمد تقريبی پزشک بود
که پيرمردی از روبرو گفت:
+ نویسنده نازنیـــــــــن در شنبه 25 فروردین 1397 8:00 AM | نظرات(0)
خدا کند یک اتفاق خوب بیافتد
وسط زندگیمان،
آری همينجا؛
وسط بی حوصلگی های روزانه مان،
نگرانی های شبانه مان،
وسط زخمهای دلمان،
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم،
یک اتفاق خوب بیافتد.
آنقدر خوب که
خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن
از یادمان برود.
آنگونه که یک اتفاق خوب،
همین الان همین ساعت همین حال،ا
از پشت کوه های صبرمان طلوع کند،
طلوعی که غروبش،
غروب همه ی غصه هایمان باشد
برای همیشه...
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 16 فروردین 1397 8:39 AM | نظرات(0)
دلگیر مباش
دلت که گیر باشد رها نمیشوی
خداوند بندگان خود را با آنچه به آن "دل" بستهاند میآزماید!
او خدایی است که میگوید:
"با هر سختی آسانی است پس اگر در سختی هستی بدان که دست پرمهر خدا بر شانههایت قرار دارد"
"برای غمهایت مرهمی سراغ دارم
دستانش پر از معجزه
مهربانیش بیاندازه
بخشِشَش پایانی ندارد
نزدیک است حتی از تو به خودت
آشناست...او آفریدگار من و توست ."